
Furûğî-yi Bistâmî
1798–1857Kamu malı60 eser
İranlı gazel şairi. Gazelleri Farsça aslıyla alınmıştır. (Farsça adı: فروغی بسطامی)
Telifsiz eser (kamu malı) — biKalem arşivine eklendi.
Eserleri
آتشزدگان ستم آب از تو نخواهندآتشزدگان ستم آب از تو نخواهند · دل سوختگان غیر عذاب از تو نخواهندآن که به دیوانگی در غمش افسانهامآن که به دیوانگی در غمش افسانهام · آه که غافل گذشت از دل دیوانهاماز آن به خدمت میخوارگان کمر بستماز آن به خدمت میخوارگان کمر بستم · که با وجود می از قید هر غمی جستماز دشمنم چه بیم که با دوست هم دمماز دشمنم چه بیم که با دوست هم دمم · وز اهرمن چه باک که با اسم اعظمماندوه تو شد وارد کاشانهام امشباندوه تو شد وارد کاشانهام امشب · مهمان عزیز آمده در خانهام امشبای بندهی بالای تو زرین کمری چندای بندهی بالای تو زرین کمری چند · منت کش خاک قدمت تاجوری چندای خوش آنان که قدم در ره میخانهی زدندای خوش آنان که قدم در ره میخانهی زدند · بوسه دادند لب شاهد و پیمانه زدندای طلعت نکوی تو نیکوتر از پریای طلعت نکوی تو نیکوتر از پری · نیکو نگاهدار دلی را که میبریای که میپرسی ز من کیفیت چشم غزالمای که میپرسی ز من کیفیت چشم غزالم · من از این پیمانه مستم، من در این افسانه لالمبا رقیب آمدی به محفل منبا رقیب آمدی به محفل من · برق غیرت زدی به حاصل منبر دوش تو تا زلف زرهپوش تو افتادبر دوش تو تا زلف زرهپوش تو افتاد · بار دل عالم همه بر دوش تو افتادبس که فرخ رخ و شکر لب و شیرین دهنیبس که فرخ رخ و شکر لب و شیرین دهنی · رهزن دین و دلی، خانه کن مرد و زنیبه خون تپیده ز بازوی قاتلی تن منبه خون تپیده ز بازوی قاتلی تن من · که منتی است ز شمشیر او به گردن منبهل ز صورت خوبت نقاب بردارندبهل ز صورت خوبت نقاب بردارند · که با وجود تو عشاق نقش دیوارندتا با کمان ابرو بنشست در کمینمتا با کمان ابرو بنشست در کمینم · در خون خویش بنشاند از تیر دلنشینمتا به چشمان سیه سرمه درانداختهایتا به چشمان سیه سرمه درانداختهای · آهوان را همه خون در جگر انداختهایتا در پی دهانش بگذاشتم قدم راتا در پی دهانش بگذاشتم قدم را · گفتم به هر وجودی کیفیت عدم راتا شکن زلف تو است سلسله جنبان دلتا شکن زلف تو است سلسله جنبان دل · جمع نخواهد شدن حال پریشان دلتا پرده ز صورتش برافتادتا پرده ز صورتش برافتاد · آتش به سرای آذر افتادتنها نه جا به خلوت دلها گرفتهایتنها نه جا به خلوت دلها گرفتهای · ملک وجود را همه یک جا گرفتهایتویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرشتویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرش · منم آن مایهی حسرت که نتوان داد تغییرشجنس گران بهای خود ارزان نمیکنیجنس گران بهای خود ارزان نمیکنی · یعنی بهای بوسه به صد جان نمیکنیخاکم به ره آن بت چالاک نکردندخاکم به ره آن بت چالاک نکردند · فریاد که کشتندم و در خاک نکردندخوش است اگر ز تو ما را دل غمینی هستخوش است اگر ز تو ما را دل غمینی هست · که عاقبت پی هر زهر انگبینی هستدامن کشان شبی به کنارم نیامدیدامن کشان شبی به کنارم نیامدی · کارم ز دست رفت و به کارم نیامدیدر شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنیدر شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی · شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنیدست در حلقهی آن جعد چلیپا زدهامدست در حلقهی آن جعد چلیپا زدهام · دل سودازده را سلسله بر پا زدهامدل نداند که فدای سر جانان چه کنددل نداند که فدای سر جانان چه کند · گر فدای سر جانان نکند جان چه کنددلها فتاده در پی آن دل ربا ببیندلها فتاده در پی آن دل ربا ببین · سلطان ز پیش و لشکرش اندر قفا ببیندوشینه مهی به خواب دیدمدوشینه مهی به خواب دیدم · یعنی به شب آفتاب دیدمرسید قاصد و پیغام وصل جانان گفترسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت · نوید رجعت جان را به جسم بی جان گفتز صحن این چمن آن سرو قامت را تمنا کنز صحن این چمن آن سرو قامت را تمنا کن · به زیر سایهاش بنشین، قیامت را تماشا کنزره ز زلف گره گیر بر تن است تو رازره ز زلف گره گیر بر تن است تو را · به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو راساقی دل نرگس شهلای توساقی دل نرگس شهلای تو · مستی جان از می مینای توسنبل گل پوش را بر سمن آوردهایسنبل گل پوش را بر سمن آوردهای · وین همه آشوب را بهر من آوردهایشبی که دل به برم یاد زلف دلبر کردشبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد · دماغ جان مرا تا سحر معطر کردصورتگران که صورت دل خواه میکشندصورتگران که صورت دل خواه میکشند · چون صورت تو مینگرند آه میکشندعمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظارهامعمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظارهام · حسرت او نمیرود از دل پاره پارهامغم روی تو به عالم ندهمغم روی تو به عالم ندهم · عین نستانم و این غم ندهمقصد همه وصل حور و خلد برین استقصد همه وصل حور و خلد برین است · غایت مقصود ما نه آن و نه این استما ز چشم تو مست یک نگهیمما ز چشم تو مست یک نگهیم · بی خبر از خمار صبح گهیممردان خدا پردهی پندار دریدندمردان خدا پردهی پندار دریدند · یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدندمن از کمال شوق ندانم که این توییمن از کمال شوق ندانم که این تویی · تو از غرور حسن ندانی که این منممن نمیگویم که عاقل باش یا دیوانه باشمن نمیگویم که عاقل باش یا دیوانه باش · گر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باشمو به مو بستهی آن زلف گره گیر شدممو به مو بستهی آن زلف گره گیر شدم · آخر از فیض جنون قابل زنجیر شدمنخست نغمهی عشاق فصل گل این استنخست نغمهی عشاق فصل گل این است · که داغ لالهرخان به ز باغ نسرین استنفس نامسلمانم از گنه پشیمان شدنفس نامسلمانم از گنه پشیمان شد · راهبی به راه آمد کافری مسلمان شدنگه داشت غزالی دل مرا به نگاهشنگه داشت غزالی دل مرا به نگاهش · که آهوی ختن آمد به سیر چشم سیاهشهر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشدهر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشد · کشوری ویرانه دانش کاندرو شاهی نباشدهر کس که به دل حسرت پیکان تو داردهر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد · آسایشی از جنبش مژگان تو داردهر گه که ناوکی ز کمانت کمانه کردهر گه که ناوکی ز کمانت کمانه کرد · اول شکاف سینهی مرا نشانه کردوصل تو نصیب دل صاحب نظری نیستوصل تو نصیب دل صاحب نظری نیست · یاقوت لبت قسمت خونین جگری نیستپیام باد بهار از وصال جانان استپیام باد بهار از وصال جانان است · بیار باده که هنگام مستی جان استچشم مستش اگر از خواب گران برخیزدچشم مستش اگر از خواب گران برخیزد · ای بسا فتنه که در دور زمان برخیزدچنین نگار ندیدم به هیچ ایوانیچنین نگار ندیدم به هیچ ایوانی · چنین بهار نیاید به هیچ بستانیچون به رخ چین سر زلف چلیپا فکنیچون به رخ چین سر زلف چلیپا فکنی · سرم آن بخت ندارد که تو در پا فکنیچین زلف مشکین را بر رخ نگارم بینچین زلف مشکین را بر رخ نگارم بین · حلقههای او بشمر، عقدههای کارم بینکسی به زیر فلک دست بر قضا داردکسی به زیر فلک دست بر قضا دارد · که اعتکاف به سر منزل رضا داردکمتر فکن به چاه زنخدان نگاه خویشکمتر فکن به چاه زنخدان نگاه خویش · ترسم خدای ناکرده درافتی به چاه خویشگدایی از در میخانه باید دم به دم کردنگدایی از در میخانه باید دم به دم کردن · سفالین کاسهی می را خیال جام جم کردن