
Mevlânâ Celâleddîn-i Rûmî
1207 – 1273Kamu malı119 eser
Mevlânâ Celâleddîn-i Rûmî (1207 – 1273), 13. yüzyılda yaşamış büyük bir İslam alimi, tasavvuf düşünürü, şair ve Mevlevilik geleneğinin öncüsüdür. Günümüz Afganistan sınırları içinde yer alan Belh şehrinde doğmuş, Moğol istilası nedeniyle ailesiyle birlikte Anadolu'ya göç ederek yaşamının büyük kısmını Konya'da sürdürmüştür. Evrensel sevgi, hoşgörü, ilahi aşk ve insanı merkeze alan öğretileriyle yalnız Doğu dünyasını değil, Batı edebiyatı ve düşüncesini de derinden etkilemiştir.
Telifsiz eser (kamu malı) — biKalem arşivine eklendi.
Eserleri
آتش افتادن در شهر بایام عمر رضی الله عنهآتشی افتاد در عهد عمر · همچو چوب خشک میخورد او حجرآمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسیوار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلمهم از آن ده یک زنی از کافران · سوی پیغامبر دوان شد ز امتحانآمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخرهنایب آمد گفت صندوقت به چند · گفت نهصد بیشتر زر میدهنداجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلامگفت بخشیدم بدو ایمان نعم · ور تو خواهی این زمان زندهش کنماطوار و منازل خلقت آدمی از ابتداآمده اول به اقلیم جماد · وز جمادی در نباتی اوفتادافتادن رکابدار هر باری پیش امیر الممنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر الممنین مرا بکش و ازین قضا برهانباز آمد کای علی زودم بکش · تا نبینم آن دم و وقت ترشامتحان کردن خواجهی لقمان زیرکی لقمان رانی که لقمان را که بندهی پاک بود · روز و شب در بندگی چالاک بوداندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادمصوفیی میگشت در دور افق · تا شبی در خانقاهی شد قنقباز آمدن به شرح قصهی شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاهشاهزاده پیش شه حیران این · هفت گردون دیده در یک مشت طینباز جواب انبیا علیهم السلامانبیا گفتند فال زشت و بد · از میان جانتان دارد مددباز گفتن موسی علیهالسلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تابخبیری حق ایمان آورد یا گمان بردز آهن تیره بقدرت مینمود · واقعاتی که در آخر خواست بودبازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسراییل از زنانشان در شب حملشه شبانگه باز آمد شادمان · کامشبان حملست و دورند از زنانباقی قصهی هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابلچون گناه و فسق خلقان جهان · میشدی بر هر دو روشن آن زمانبرون رفتن به سوی آن درختچون برون رفتند سوی آن درخت · گفت دستش را سپس بندید سختبقیهی قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلماین سخن پایان ندارد خیز زید · بر براق ناطقه بر بند قیدبقیهی قصهی طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخآن خبیث از شیخ میلایید ژاژ · کژنگر باشد همیشه عقل کاژبه سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بتشیک زنی با طفل آورد آن جهود · پیش آن بت و آتش اندر شعله بودبیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجاداعی هر پیشه اومیدست و بوک · گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوکبیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نمانداین سخن پایان ندارد موسیا · هین رها کن آن خران را در گیابیان آنک عارف را غذاییستزانک هر کره پی مادر رود · تا بدان جنسیتش پیدا شودبیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلستکل عالم صورت عقل کلست · کوست بابای هر آنک اهل قل استبیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهیکی رسدتان این مثلها ساختن · سوی آن درگاه پاک انداختنبیان استمداد عارف از سرچشمهی حیات ابدی و مستغنی شدن اوحبذا کاریز اصل چیزها · فارغت آرد ازین کاریزهابیان خسارت وزیر درین مکرهمچو شه نادان و غافل بد وزیر · پنجه میزد با قدیم ناگزیربیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقانسجدهی خلق از زن و از طفل و مرد · زد دل فرعون را رنجور کردتحریض سلیمان علیهالسلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمانهمچنان که شه سلیمان در نبرد · جذب خیل و لشکر بلقیس کردترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشویزاهدی را گفت یاری در عمل · کم گری تا چشم را ناید خللتشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلامآدمی همچون عصای موسیاست · آدمی همچون فسون عیسیاستتشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگویدصوفیان بر صوفیی شنعه زدند · پیش شیخ خانقاهی آمدندتعظیم ساحران مر موسی را علیهالسلام کی چه میفرمایی اول تو اندازی عصاکرد بازرگان تجارت را تمام · باز آمد سوی منزل دوستکامتفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الا علیگفت موسی سحر هم حیرانکنیست · چون کنم کین خلق را تمییز نیستتفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متیگفت پیغامبر که معراج مرا · نیست بر معراج یونس اجتباتفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون میخور که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشدساحران در عهد فرعون لعین · چون مری کردند با موسی بکینتفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرفخانه بر کن کز عقیق این یمن · صد هزاران خانه شاید ساختنتمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافتاندر آن بودیم کان شخص از عسس · راند اندر باغ از خوفی فرستمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آیدهر دمی فکری چو مهمان عزیز · آید اندر سینهات هر روز نیزتهدید کردن فرعون موسی را علیه السلامگفت فرعونش چرا تو ای کلیم · خلق را کشتی و افکندی تو بیمجزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خودبود شیخی رهنمایی پیش ازین · آسمانی شمع بر روی زمینجواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغگفت یزدان آنک باشد اصل دان · پس ترا کی بیند او اندر میانجواب خرگوش نخچیران راگفت ای یاران حقم الهام داد · مر ضعیفی را قوی رایی فتادجواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیهالسلامگفت نه نه مهلتم باید نهاد · عشوهها کم ده تو کم پیمای بادجواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان راای دریغا که دوا در رنجتان · گشت زهر قهر جان آهنجتانجواب گفتن خر روباه را ۳گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو · تا نبینم روی تو ای زشتروجواب گفتن ممن سنی کافر جبری را و در اثبات اختیار بندهگفت ممن بشنو ای جبری خطاب · آن خود گفتی نک آوردم جوابحلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالیبود شیخی دایما او وامدار · از جوامردی که بود آن نامدارحکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی میمردآن سگی میمرد و گریان آن عرب · اشک میبارید و میگفت ای کربحکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندیدآن یکی رنجور شد سوی طبیب · گفت نبضم را فرو بین ای لبیبحکایت آن شخص کی خواب دیدبود یک میراثی مال و عقار · جمله را خورد و بماند او عور و زارحکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازوکندهای را لوطیی در خانه برد · سرنگون افکندش و در وی فشردحکایت آن پادشاه و وصیت کردن اوبود شاهی شاه را بد سه پسر · هر سه صاحبفطنت و صاحبنظرحکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حقمیرشد محتاج گرمابه سحر · بانگ زد سنقر هلا بردار سرحکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییمچند پختی تلخ و تیز و شورگز · این یکی بار امتحان شیرین بپزحکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانییک جوانی بر زنی مجنون بدست · میندادش روزگار وصل دستحکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سرهرفت درویشی ز شهر طالقان · بهر صیت بوالحسین خارقانحکایت هندو کی با یار خود جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاستچهار هندو در یکی مسجد شدند · بهر طاعت راکع و ساجد شدندحکم کردن داود علیه السلام برکشندهی گاوگفت داود این سخنها را بشو · حجت شرعی درین دعوی بگوخاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوستروستایی گاو در آخر ببست · شیر گاوش خورد و بر جایش نشستخلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکرسجده کردند و بگفتند ای کریم · دور بادا از تو رنجوری و بیمخواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندانمحتسب در نیم شب جایی رسید · در بن دیوار مستی خفته دیدداستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریزآن یکی درویش ز اطراف دیار · جانب تبریز آمد وامداردر آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدناندر آمد در بخارا شادمان · پیش معشوق خود و دارالاماندر بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته میآیدبود شاهی بود او را بندهای · مرده عقلی بود و شهوتزندهایدر بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهی صراط بر سر اوستزآتش عاشق ازین رو ای صفی · میشود دوزخ ضعیف و منطقیدر بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولستمرغکی اندر شکار کرم بود · گربه فرصت یافت او را در ربوددر بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی راپر طاوست مبین و پای بین · تا که س العین نگشاید کمیندر بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدنوا رهی زین روزی ریزهی کثیف · در فتی در لوت و در قوت شریفدر تفسیر قول مصطفی علیهالسلام لا بد من قرینپس پیمبر گفت بهر این طریق · باوفاتر از عمل نبود رفیقدر خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمینگفت قبطی تو دعایی کن که من · از سیاهی دل ندارم آن دهندر معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوفآن رسول از خود بشد زین یک دو جام · نی رسالت یاد ماندش نی پیامدرآمدن سلیمان علیهالسلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجدهر صباحی چون سلیمان آمدی · خاضع اندر مسجد اقصی شدیدعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیاموسی آمد در مناجات آن سحر · کای خدا ایمان ازو مستان مبردفع گفتن وزیر مریدان راگفت هان ای سخرگان گفت و گو · وعظ و گفتار زبان و گوش جودویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنیدچون شنید اینها دوان شد تیز و تفت · بر در موسی کلیم الله رفتدیدن درویش جماعت مشایخ راآن یکی درویش گفت اندر سمر · خضریان را من بدیدم خواب درربودن عقاب موزهی مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادناندرین بودند کواز صلا · مصطفی بشنید از سوی علارجوع کردن بدان قصه کی شاهزاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفتقصه کوته کن که رای نفس کور · برد او را بعد سالی سوی گوررد کردن معشوقه عذر عاشق رادر جوابش بر گشاد آن یار لب · کز سوی ما روز سوی تست شبرفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهدمیر چون آتش شد و برجست راست · گفت بنما خانهی زاهد کجاسترفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلاممیکشیدش تا به داود نبی · که بیا ای ظالم گیج غبیرو نهادن آن بندهی عاشق سوی بخارارو نهاد آن عاشق خونابهریز · دلطپان سوی بخارا گرم و تیزسال کردن آن صوفی قاضی راگفت صوفی چون ز یک کانست زر · این چرا نفعست و آن دیگر ضررسبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پاساحران را نه که فرعون لعین · کرد تهدید سیاست بر زمینسوال کردن رسول روم از امیرالممنین عمر رضیالله عنهمرد گفتش کای امیرالممنین · جان ز بالا چون در آمد در زمینشرح کردن شیخ سر آن درخت با آن طالب مقلدبود شیخی عالمی قطبی کریم · اندر آن منزل که آیس شد ندیمشکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او راقاضیی بنشاندند و میگریست · گفت نایب قاضیا گریه ز چیستصفت آن عجوزچونک مجلس بی چنین پیغاره نیست · از حدیث پست نازل چاره نیستصفت کشتن خلیل علیهالسلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهی مهلکه در مریداین سخن را نیست پایان و فراغ · ای خلیل حق چرا کشتی تو زاغطیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی راگشت قاضی طیره صوفی گفت هی · حکم تو عدلست لاشپک نیست غیعذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم کردن معشوق آن را نیزگفت عاشق امتحان کردم مگیر · تا ببینم تو حریفی یا ستیرعذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود راآن ستی گوید ورا که پیش ازین · من چو تو بودم ز اجزای زمینعقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم استاختلاف عقلها در اصل بود · بر وفاق سنیان باید شنودغره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاستدیدم اندر خانه من نقش و نگار · بودم اندر عشق خانه بیقرارفرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگرشه فرستاد آن طرف یک دو رسول · حاذقان و کافیان بس عدولفروختن صوفیان بهیمهی مسافر را جهت سماعصوفیی در خانقاه از ره رسید · مرکب خود برد و در آخر کشیدفوت شدن دزد بواز دادن آن شخص صاحبخانه را کی نزدیک آمده بود کی دزد را دریابد و بگیرداین بدان ماند که شخصی دزد دید · در وثاق اندر پی او میدویدقصه عشق صوفی بر سفرهی تهیصوفیی بر میخ روزی سفره دید · چرخ میزد جامهها را میدریدقصهی آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شدآن یکی افتاد بیهوش و خمید · چونک در بازار عطاران رسیدقصهی آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توممشورت میکرد شخصی با کسی · کز تردد وا ردهد وز محبسیقصهی اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشانبود مردی صالحی ربانیی · عقل کامل داشت و پایان دانییقصهی جوحی و آن کودک کی پیش جنازهی پدر خویش نوحه میکردکودکی در پیش تابوت پدر · زار مینالید و بر میکوفت سرقصهی دقوقی رحمة الله علیه و کراماتشآن دقوقی داشت خوش دیباجهای · عاشق و صاحب کرامت خواجهایقصهی شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او رااشتری را دید روزی استری · چونک با او جمع شد در آخریقصهی محبوس شدن آن آهوبچهآهوی را کرد صیادی شکار · اندر آخر کردش آن بیزینهارقصهی هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیهالسلامهدیهی بلقیس چل استر بدست · بار آنها جمله خشت زر بدستمثال عالم هست نیستنما و عالم نیست هستنمانیست را بنمود هست و محتشم · هست را بنمود بر شکل عدممثل 8آنچنان که گفت مادر بچه را · گر خیالی آیدت در شب فرامثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرةفازن بالحرة پی این شد مثل · فاسرق الدرة بدین شد منتقلمدافعهی امرا آن حجت را به شبههی جبریانه و جواب دادن شاه ایشان راپس بگفتند آن امیران کین فنیست · از عنایتهاش کار جهد نیستمشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیهالسلامباز گفت او این سخن با ایسیه · گفت جان افشان برین ای دلسیهمعاتبهی مصطفی علیهالسلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر اوگفت ای صدیق آخر گفتمت · که مرا انباز کن در مکرمتمعنی ما شاء الله کان یعنی خواستقول بنده ایش شاء الله کان · بهر آن نبود که تنبل کن در آنملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مروراقوم گفتندش که هین اینجا مخسپ · تا نکوبد جانستانت همچو کسپمنازعت امرا در ولی عهدییک امیری زان امیران پیش رفت · پیش آن قوم وفا اندیش رفتمنع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن اوگفت او را ناصحی ای بیخبر · عاقبت اندیش اگر داری هنرمکر کردن مریدان کی خلوت را بشکنجمله گفتند ای حکیم رخنهجو · این فریب و این جفا با ما مگوناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمتگفت روبه جستن رزق حلال · فرض باشد از برای امتثالنصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگردید احمد را ابوجهل و بگفت · زشت نقشی کز بنیهاشم شکفتنواختن سلطان ایاز راای ایاز پر نیاز صدقکیش · صدق تو از بحر و از کوهست بیشنومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسلانبیا گفتند با خاطر که چند · میدهیم این را و آن را وعظ و پند