Ömer Hayyam

1048 – 1131Kamu malı178 eser

Gıyaseddin Ebu'l-Feth Ömer ibni İbrahim Nişaburi, yaygın olarak bilinen ismiyle Ömer Hayyam, Fars polimat, matematikçi, astronom, tarihçi, filozof ve şairdi. Selçuklu İmparatorluğu'nun ilk başkenti olan Nişabur'da doğdu. Bir bilgin olarak, Birinci Haçlı Seferi sırasında Selçuklu hanedanının yönetimiyle çağdaştı.

Telifsiz eser (kamu malı) — biKalem arşivine eklendi.

Eserleri

آرند یکی و دیگری بربایندآرند یکی و دیگری بربایند · بر هیچ کسی راز همی نگشایندآن قصر که بر چرخ همی زد پهلوآن قصر که بر چرخ همی زد پهلو · بر درگَهِ او شهان نهادندی روآن قصر که جمشید در او جام گرفتآن قصر که جمشید در او جام گرفت · آهو بچه کرد و روبه آرام گرفتآن لعل در آبگینه ساده بیارآن لعل در آبگینهٔ ساده بیار · وان محرم و مونس هر آزاده بیارآن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیآن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی · معذوری اگر در طلبش میکوشیآنرا که بصحرای علل تاخته‌اندآنرا که بصحرای علل تاخته‌اند · بی او همه کارها بپرداخته‌اندآنها که کهن شدند و اینها که نوندآنها که کهن شدند و اینها که نوند · هرکس بمراد خویش یک تک بدوندآنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادآنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد · بس داغ که او بر دل غمناک نهادابر آمد و باز بر سر سبزه گریستابر آمد و باز بر سَرِ سبزه گریست · بی باده گُلرنگ نمی‌باید زیستاجرام که ساکنان این ایواننداجرام که ساکنان این ایوانند · اسباب تردُّدِ خردمنداننداز آمدن بهار و از رفتن دیاز آمدنِ بهار و از رفتن دی · اوراق وجود ما همی گردد طیاز آمدن و رفتن ما سودی کواز آمدن و رفتن ما سودی کو · وز تار امید عمر ما پودی کواز آمدنم نبود گردون را سوداز آمدنم نبود گردون را سود · وز رفتن من جلال و جاهش نفُزوداز بودنی ایدوست چه داری تیماراز بودنی ایدوست چه داری تیمار · وز فکرت بیهوده دل و جان افکاراز تن چو برفت جان پاک من و تواز تن چو برفت جانِ پاکِ من و تو · خشتی دو نهند بر مغاک من و تواز جرم گل سیاه تا اوج زحلاز جرم گِلِ سیاه تا اوج زُحل · کردم همه مشکلات کلّی را حلاز جمله رفتگان این راه درازاز جملهٔ رفتگان این راه دراز · باز آمده کیست تا بما گوید رازاز دی که گذشت هیچ ازو یاد مکناز دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن · فردا که نیامده است فریاد مکناز رنج کشیدن آدمی حر گردداز رنج کشیدن آدمی حُرّ گردد · قطره چو کشد حبس صدف دُر گردداز هرچه بجز می است کوتاهی بهاز هرچه بجز میَ است کوتاهی به · می هم ز کف بُتان خرگاهی بهاز کوزه گری کوزه خریدم باریاز کوزه گری کوزه خریدم باری · آن کوزه سخن گفت ز هر اسراریافسوس که سرمایه ز کف بیرون شدافسوس که سرمایه ز کف بیرون شد · وز دست اجل بسی جگرها خون شدافسوس که نامه جوانی طی شدافسوس که نامهٔ جوانی طی شد · وان تازه بهار زندگانی دی شدافلاک که جز غم نفزایند دگرافلاک که جز غم نفزایند دگر · ننهند بجا تا نربایند دگرامروز ترا دسترس فردا نیستامروز تُرا دسترسِ فردا نیست · و اندیشهٔ فردات بجز سودا نیستانانکه محیط فضل و آداب شدندانانکه محیط فضل و آداب شدند · در جمع کمال شمع اصحاب شدنداکنون که گل سعادتت پربار استاکنون که گُلِ سعادتت پُربار است · دست تو ز جام می چرا بیکار استای آمده از عالم روحانی تفتای آمده از عالم روحانی تفت · حیران شده در پنج و چهار و شش و هفتای آنکه نتیجه چهار و هفتیای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی · وز هفت و چهار دائم اندر تفتیای بس که نباشیم و جهان خواهد بودای بس که نباشیم و جهان خواهد بود · نی نام ز ما و نی نشان خواهد بودای دل غم این جهان فرسوده مخورای دل غم این جهان فرسوده مخور · بیهوده نهٔ غمان بیهوده مخورای دل چو زمانه میکند غمناکتای دل چو زمانه میکند غمناکت · ناگه برود ز تن روانِ پاکتای دوست بیا تا غم فردا نخوریمای دوست بیا تا غم فردا نخوریم · وین یکدم عمر را غنیمت شمریمای دوست حقیقت شنو از من سخنیای دوست حقیقت شنو از من سخنی · با بادهٔ لعل باش و با سیم تنیای دیده اگر کور نه گور ببینای دیده اگر کور نهٔ گور ببین · وین عالم پُر فتنه و پر شور ببینای پیر خردمند پگه‌تر برخیزای پیر خردمند پگه‌تر برخیز · وان کودک خاک بیز را بنگر تیزای چرخ فلک خرابی از کینه تستای چرخ فلک خرابی از کینهٔ تُست · بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ تُستای کاش که جای آرمیدن بودیای کاش که جای آرمیدن بودی · یا این ره دور را رسیدن بودیایام زمانه از کسی دارد ننگایّام زمانه از کسی دارد ننگ · کو در غم ایّام نشیند دلتنگایدل تو باسرار معما نرسیایدل تو باسرار معمّا نرسی · در نکته زیرکان دانا نرسیایدل همه اسباب جهان خواسته گیرایدل همه اسباب جهان خواسته گیر · باغ طربت بسبزه آراسته گیراین اهل قبور خاک گشتند و غباراین اهل قبور خاک گشتند و غبار · هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتند کناراین بحر وجود آمده بیرون ز نهفتاین بحر وجود آمده بیرون ز نهفت · کس نیست که این گوهر تحقیق بسُفتاین عقل که در ره سعادت پویداین عقل که در رَهِ سعادت پوید · روزی صدبار خود تُرا میگویداین قافله عمر عجب میگذرداین قافلهٔ عمر عجب میگذرد · دریاب دَمی که با طرب میگذرداین چرخ فلک که ما در او حیرانیماین چرخِ فلک که ما در او حیرانیم · فانوس خیال ازو مثالی دانیماین کهنه رباط را که عالم نامستاین کهنه رباط را که عالم نامست · وارامگه ابلق صبح و شامستاین کوزه چو من عاشق زاری بوده استاین کوزه چو من عاشق زاری بوده است · بند سرِ زُلف نگاری بوده استاین کوزه که آبخواره مزدوریستاین کوزه که آبخوارهٔ مُزدوریست · از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریستاین یک دو سه روزه نوبت عمر گذشتاین یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت · چون آب بجویبار و چون باد بدشتبا سروقدی تازه‌تر از خرمن گلبا سروقدی تازه‌تر از خرمن گل · از دست منه جام می و دامن گُلبر سنگ زدم دوش سبوی کاشیبر سنگ زدم دوش سبوی کاشی · سرمست بُدم چو کردم این اوباشیبر شاخ امید اگر بری یافتمیبر شاخ امید اگر بری یافتمی · هم رشتهٔ خویش را سری یافتمیبر مفرش خاک خفتگان می‌بینمبر مفرش خاک خفتگان می‌بینم · در زیرِ زمین نهفتگان می‌بینمبر من قلم قضا چو بی من رانندبر من قلم قضا چو بی من رانند · پس نیک و بَدَش ز من چرا میدانندبر پشت من از زمانه تو می‌آیدبر پشت من از زمانه تو می‌آید · وز من همه کار نانکو می‌آیدبر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشدبر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد · وز خوردن آدمی زمین سیر نشدبر چشم تو عالم ارچه می‌آرایندبر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند · مَگرای بدان که عاقلان نَگرایندبر چهره گل نسیم نوروز خوشستبر چهرهٔ گل نسیم نوروز خوشست · در صحن چمن روی دل افروز خوشستبرخیز بتا بیار بهر دل مابرخیز بُتا بیار بهر دل ما · حلّ کن بجمال خویشتن مُشکلِ مابرخیز ز خواب تا شرابی بخوریمبرخیز ز خواب تا شرابی بخوریم · زان پیش که از زمانه تابی بخوریمبرخیز و مخور غم جهان گذرانبرخیز و مخور غم جهانِ گذران · بنشین و دَمی بشادمانی گذرانبرخیزم و عزم باده ناب کنمبرخیزم و عزم بادهٔ ناب کنم · رنگ رُخِ خود برنگ عنّاب کنمبرگیر پیاله و سبو ای دلجویبرگیر پیاله و سبو ای دلجوی · فارغ بنشین بکِشته‌زار و لبِ جویبنگر ز صبا دامن گل چاک شدهبنگر ز صبا دامنِ گُل چاک شده · بلبل ز جمال گُل طربناک شدهتا راه قلندری نپوئی نشودتا راه قلندری نپوئی نشود · رخساره بخون دل نشوئی نشودتا زهره و مه در آسمان گشت پدیدتا زهره و مه در آسمان گشت پدید · بهتر ز می ناب کسی هیچ ندیدتا چند اسیر رنگ و بو خواهی شدتا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد · چند از پی هر زشت و نکو خواهی شدتا چند اسیر عقل هرروزه شویمتا چند اسیر عقل هرروزه شویم · در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویمتا چند حدیث پنج و چار ای ساقیتا چند حدیث پنج و چار ای ساقی · مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقیتا چند زنم بروی دریاها خشتتا چند زنم بروی دریاها خشت · بیزار شدم ز بُت پرستان کِنِشتتا کی غم آن خورم که دارم یا نهتا کی غم آن خورم که دارم یا نه · وین عمر بخوشدلی گذارم یا نهترکیب طبایع چو بکام تو دمی استترکیب طبایع چو بکام تو دَمی است · رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی استترکیب پیاله که در هم پیوستترکیب پیالهٔ که در هم پیوست · بشکستن آن روا نمیدارد مستجامی است که عقل آفرین میزندشجامی است که عقل آفرین میزندش · صد بوسه ز مهر بر جبین میزندشحیی که بقدرت سرو رومی سازدحیّی که بقدرت سَرو رومی سازد · همواره همو کار عدو می‌سازدخاکی که بزیر پای هر نادانی استخاکی که بزیر پای هر نادانی است · کفّ صنمی و چهرهٔ جانانی استخشت سر خم ز ملکت جم خوشترخشت سر خم ز ملکت جم خوشتر · بوی قدح از غذای مریم خوشترخورشید بگل نهفت می نتوانمخورشید بگل نهفت می نتوانم · و اسرار زمانه گفت می نتوانمخوش باش که پخته‌اند سودای تو دیخوش باش که پخته‌اند سودای تو دی · فارغ شده‌اند از تمنّای تو دیخیام اگر ز باده مستی خوش باشخیّام اگر ز باده مستی خوش باش · با ماه رخی اگر نشستی خوش باشدارنده چو ترکیب طبایع آراستدارنده چو ترکیب طبایع آراست · از بهر چه افکندش اندر کم و کاستدر خواب بدم مرا خردمندی گفتدر خواب بدم مرا خردمندی گفت · کز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفتدر دایره سپهر ناپیدا غوردر دایرهٔ سپهر ناپیدا غور · جامی است که جمله را چشانند بدوردر دایره که آمد و رفتن ماستدر دایرهٔ که آمد و رفتن ماست · او را نه بدایت نه نهایت پیداستدر دهر هر آنکه نیم نانی دارددر دهر هر آنکه نیم نانی دارد · از بهر نشست آشیانی دارددر دهر چو آواز گل تازه دهنددر دهر چو آوازِ گُلِ تازه دهند · فرمای بُتا که می باندازه دهنددر فصل بهار اگر بتی حور سرشتدر فصل بهار اگر بُتی حور سرشت · یک ساغر می دهد مرا بر لبِ کشتدر هر دشتی که لاله‌زاری بوده استدر هر دشتی که لاله‌زاری بوده است · از سرخی خون شهریاری بوده استدر پرده اسرار کسی را ره نیستدر پردهٔ اسرار کسی را ره نیست · زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیستدر کارگه کوزه گری رفتم دوشدر کارگه کوزه گری رفتم دوش · دیدم دو هزار کوزه گویا و خموشدر کارگه کوزه‌گری کردم رایدر کارگه کوزه‌گری کردم رای · در پایهٔ چرخ دیدم اُستاد بپایدر گوش دلم گفت فلک پنهانیدر گوش دلم گفت فلک پنهانی · حکمی که قضا بود ز من میدانیدریاب که از روح جدا خواهی رفتدَریاب که از روح جدا خواهی رفت · در پردهٔ اسرار فنا خواهی رفتدشمن بغلط گفت که من فلسفیمدشمن بغلط گفت که من فلسفیم · ایزد داند که آنچه او گفت نیمدهقان قضا بسی چو ما کشت و دروددهقانِ قضا بسی چو ما کِشت و درود · غم خوردن بیهوده نمیدارد سوددی کوزه گری بدیدم اندر بازاردی کوزه گری بدیدم اندر بازار · بر پاره گِلی لگد همی زد بسیاررفتم که درین منزل بیداد بدنرفتم که درین منزل بیداد بدن · در دست نخواهد بجز از باد بدنرندی دیدم نشسته بر خنگ زمینرندی دیدم نشسته بر خنگ زمین · نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دینروزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سردروزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد · ابر از رُخ گلزار همی شوید گردزان می که حیات جاودانی است بخورزان می که حیات جاودانی است بخور · سرمایهٔ لذّت جوانی است بخورزان پیش که بر سرت شبیخون آرندزان پیش که بر سرت شبیخون آرند · فرمای که تا بادهٔ گلگون آرندزان کوزه می که نیست در وی ضرریزان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری · پُر کن قدحی بخور بمن ده دگریساقی گل و سبزه طربناک شده استساقی گُل و سبزه طربناک شده است · دریاب که هفتهٔ دگر خاک شده استعمرت تا کی بخود پرستی گذردعمرت تا کی بخود پرستی گذرد · یا در پی نیستی و هستی گذردعمری است مرا تیره و کاریست نه راستعمری است مرا تیره و کاریست نه راست · محنت همه افزوده و راحت کم و کاستفصل گل و طرف جویبار و لب کشتفصلِ گُل و طرف جویبار و لبِ کشت · با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشتقانع بیک استخوان چو کرکس بودنقانع بیک استخوان چو کرکس بودن · به زانکه طفیل خوانِ ناکس بودنقرآن که مهین کلام خوانند آنراقرآن که مهین کلام خوانند آنرا · گه‌گاه نه بر دوام خوانند آنراقومی متفکرند اندر ره دینقومی متفکّرند اندر رهِ دین · قومی بگمان فتاده در راه یقینمائیم و می و مطرب و این کنج خرابمائیم و می و مطرب و این کُنج خراب · جان و دل و جام و جابه پُر درد شرابمائیم که اصل شادی و کان غمیممائیم که اصل شادی و کانِ غمیم · سرمایهٔ دادیم و نهادِ ستمیممرغی دیدم نشسته بر باره طوسمرغی دیدم نشسته بر بارهٔ طوس · در پیش نهاده کلّه کیکاوسمشنو سخن از زمانه ساز آمدگانمشنو سخن از زمانه ساز آمدگان · می‌خواه مروّق بطراز آمدگانمن بی می ناب زیستن نتوانممن بی می ناب زیستن نتوانم · بی باده کشید بار تن نتوانممن می نه ز بهر تنگدستی نخورممن می نه ز بهر تنگدستی نخورم · یا از غم رسوائی و مستی نخورممن هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتمن هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت · از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشتمهتاب بنور دامن شب بشکافتمهتاب بنور دامن شب بشکافت · می نوش دمی بهتر از این نتوان یافتمی خور که ز دل کثرت و قلت ببردمی خور که ز دل کثرت و قلّت ببرد · و اندیشهٔ هفتاد و دو ملّت ببردمی خور که فلک بهر هلاک من و تومی خور که فلک بهر هلاکِ من و تو · قصدی دارد بجانِ پاکِ من و تومی خوردن و شاد بودن آئین من استمی خوردن و شاد بودن آئین من است · فارغ بودن ز کفر و دین دین من استمی خوردن و گرد نیکوان گردیدنمی خوردن و گِردِ نیکوان گردیدن · به زانکه بزرق زاهدی ورزیدنمی لعل مذاب است و صراحی کان استمی لعل مُذاب است و صراحی کان است · جسم است پیاله و شرابش جان استمی نوش که عمر جاودانی این استمی نوش که عمر جاودانی این است · خود حاصلت از دور جوانی این استنتوان دل شاد را بغم فرسودننتوان دل شاد را بغم فرسودن · وقت خوش خود بسنگ محنت سودننیکی و بدی که در نهاد بشر استنیکی و بدی که در نهادِ بشر است · شادی و غمی که در قضا و قدر استهان کوزه گرا بپای اگر هشیاریهان کوزه گرا بپای اگر هشیاری · تا چند کنی بر گل مردم خواریهر ذره که در خاک زمینی بوده استهر ذرّه که در خاک زمینی بوده است · پیش از من و تو تاج و نگینی بوده استهر راز که اندر دل دانا باشدهر راز که اندر دل دانا باشد · باید که نهفته‌تر ز عنقا باشدهر سبزه که بر کنار جوئی رسته استهر سبزه که بر کنار جوئی رسته است · گوئی ز لب فرشته خوئی رسته استهر صبح که روی لاله شبنم گیردهر صبح که روی لاله شبنم گیرد · بالای بنفشه در چمن خم گیردهر یک چندی یکی برآید که منمهر یک چندی یکی برآید که منم · با نعمت و با سیم و زر آید که منمهرچند که رنگ و بوی زیباست مراهرچند که رنگ و بوی زیباست مرا · چون لاله رخ و چو سرو بالاست مراهرگز دل من ز علم محروم نشدهرگز دل من ز علم محروم نشد · کم ماند ز اسرار که معلوم نشدهم دانه امید بخرمن ماندهم دانهٔ امید بخرمن ماند · هم باغ و سرای بی تو و من ماندهنگام صبوح ای صنم فرّخ پیهنگام صبوح ای صنم فرّخ پی · برساز ترانهٔ و پیش آور میوقت سحر است خیز ای طرفه پسروقت سحر است خیز ای طرفه پسر · پُر باده لعل کُن بلورین ساغروقت سحر است خیز ای مایه نازوقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز · نرمک نرمک باده خور و چنگ نوازپیری دیدم بخانه خماریپیری دیدم بخانهٔ خمّاری · گفتم نکنی ز رفتگان اخباریپیش از من و تو لیل و نهاری بوده استپیش از من و تو لیل و نهاری بوده است · گردنده فلک نیز بکاری بوده استچندانکه نگاه میکنم هر سوئیچندانکه نگاه میکنم هر سوئی · در باغ روان است ز کوثر جوئیچون ابر بنوروز رخ لاله بشستچون ابر بنوروز رخ لاله بشُست · برخیز و بجام باده کن عزم درستچون بلبل مست راه در بستان یافتچون بلبل مست راه در بُستان یافت · روی گُل و جام باده را خندان یافتچون حاصل آدمی در این شورستانچون حاصل آدمی در این شورستان · جز خوردن غصّه نیست تا کَندنِ جانچون روزی و عمر بیش و کم نتوان کردچون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد · دل را بکَم و بیش دژم نتوان کردچون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخچون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ · پیمانه چو پُر شد چه بغداد و چه بلخچون عهده نمی‌شود کسی فردا راچون عهده نمی‌شود کسی فردا را · حالی خوش دار این دل پُر سودا راچون لاله بنوروز قدح گیر بدستچون لاله بنوروز قدح گیر بدست · با لاله رخی اگر ترا فرصت هستچون نیست حقیقت و یقین اندر دستچون نیست حقیقت و یقین اندر دست · نتوان بامید شک همه عمر نشستچون نیست ز هرچه هست جز باد بدستچون نیست ز هرچه هست جز باد بدست · چون هست بهرچه هست نقصان و شکستچون نیست مقام ما در این دهر مقیمچون نیست مقام ما در این دهر مُقیم · پس بی می و معشوق خطائی است عظیمچون چرخ بکام یک خردمند نگشتچون چرخ بکام یک خردمند نگشت · تو خواه فلک هفت شُمر خواهی هشتکس مشکل اسرار اجل را نگشادکس مشکل اسرار اجل را نگشاد · کس یک قدم از نهاد بیرون ننهادکم کن طمع از جهان و میزی خورسندکم کُن طمع از جهان و میزی خورسند · وز نیک و بد زمانه بکسل پیوندگاوی است در آسمان و نامش پروینگاوی است در آسمان و نامش پروین · یک گاو دگر نهفته در زیر زمینگر آمدنم بخود بدی نامدمیگر آمدنم بخود بُدی نامدمی · ور نیز شدن بمن بُدی کی شدمیگر باده خوری تو با خردمندان خورگر باده خوری تو با خردمندان خور · یا با صنمی لاله رخی خندان خورگر بر فلکم دست بدی چون یزدانگر بر فلکم دست بُدی چون یزدان · برداشتمی من این فلک را ز میانگر دست دهد ز مغز گندم نانیگر دست دهد ز مغز گندم نانی · وز می دو منی ز گوسفندی رانیگر شاخ بقا ز بیخ بختت رست استگر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است · ور بر تن تو عمر لباسی چست استگر می نخوری طعنه مزن مستانراگر می نخوری طعنه مزن مستانرا · بنیاد مکن تو حیله و دستانراگر کار فلک بعدل سنجیده بدیگر کار فلک بعدل سنجیده بُدی · احوال فلک جمله پسندیده بُدیگر یک نفست ز زندگانی گذردگر یک نَفست ز زندگانی گذرد · مگذار که جز بشادمانی گذردگردون ز زمین هیچ گلی بر ناردگردون ز زمین هیچ گلی بر نارد · کش نشکند و هم بزمین نسپاردگرچه غم و رنج من درازی داردگرچه غم و رنج من درازی دارد · عیش و طرب تو سرفرازی داردگویند بهشت و حور عین خواهد بودگویند بهشت و حور عین خواهد بود · آنجا می و شیر و انگبین خواهد بودگویند بهشت و حور و کوثر باشدگویند بهشت و حور و کوثر باشد · جویِ می و شیر و شهد و شکّر باشدگویند مرا که دوزخی باشد مستگویند مرا که دوزخی باشد مست · قولی است خلاف و دل در آن نتوان بستگویند هر آنکسان که با پرهیزندگویند هر آنکسان که با پرهیزند · زانسان که بمیرند چنان برخیزندگویند کسان بهشت با حور خوش استگویند کسان بهشت با حور خوش است · من میگویم که آب انگور خوش استیاران موافق همه از دست شدندیارانِ موافق همه از دست شدند · در پای اجل یکان یکان پست شدندیک جام شراب صد دل و دین ارزدیک جام شراب صد دل و دین ارزد · یک جرعهٔ می مملکت چین ارزدیک جرعه می ز ملک کاوس بهستیک جرعهٔ می ز ملک کاوس بهست · از تخت قباد و ملکت طوس بهستیک جرعه می کهن ملکی نو بهیک جرعه میِ کهن ملکی نو به · وز هرچه نه می طریق بیرون شو بهیک روز ز بند عالم آزاد نیمیک روز ز بند عالم آزاد نیم · یکدم زدن از وجود خود شاد نیمیک قطره آب بود با دریا شدیک قطرهٔ آب بود با دریا شد · یک ذرّهٔ خاک با زمین یکتا شدیک نان بدو روز اگر بود حاصل مردیک نان بدو روز اگر بود حاصلِ مرد · وز کوزه شکستهٔ دَمی آبی سردیک چند بکودکی باستاد شدیمیک چند بکودکی باُستاد شدیم · یک چند باُستادی خود شاد شدیم