
Sa‘dî-yi Şîrâzî
1210–1291Kamu malı100 eser
Fars edebiyatının büyük şairi; Gülistan ve Bostan sahibi. Gazelleri Farsça aslıyla alınmıştır. (Farsça adı: سعدی)
Telifsiz eser (kamu malı) — biKalem arşivine eklendi.
Eserleri
آب حیات منست خاک سر کوی دوستآب حیات منست خاک سر کوی دوست · گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوستآفتاب از کوه سر بر میزندآفتاب از کوه سر بر میزند · ماهروی انگشت بر در میزندآن به که نظر باشد و گفتار نباشدآن به که نظر باشد و گفتار نباشد · تا مدّعی اندر پس دیوار نباشدآن سرو که گویند به بالای تو ماندآن سرو که گویند ببالای تو ماند · هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواندآن نه عشقست که از دل به دهان میآیدآن نه عشقست که از دل بدهان میآید · وان نه عاشق که ز معشوق بجان میآیدآن که نقشی دیگرش جایی مصور میشودآنکه نقشی دیگرش جائی مصور میشود · نقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشودآه اگر دست دل من به تمنا نرسدآه اگر دست دل من بتمنا نرسد · یا دل از چنبر عشق تو بمن وانرسداز تو دل برنکنم تا دل و جانم باشداز تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد · میبرم جور تو تا وسع و توانم باشدافسوس بر آن دیده که روی تو ندیدستافسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست · یا دیده و بعد از تو بروئی نگریدستامشب به راستی شب ما روز روشنستامشب براستی شب ما روز روشنست · عید وصال دوست علیرغم دشمنستانتبه قبل السحر یا ذالمنامانتبه قبلَ السحر یا ذالمنام · نوبت عشرت بزن پیش آر جاماگر تو برشکنی دوستان سلام کننداگر تو برشکنی دوستان سلام کنند · که جور قاعده باشد که بر غلام کننداگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانماگر دستم رسد · قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانماگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهیاگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی · سر بندگی بحکمتای باغ حسن چون تو نهالی نیافتهای باغ حسن چون تو نهالی نیافته · رخسارهٔ زمین چوای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابیای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی · شیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابیای روی تو راحت دل منای روی تو راحت دل من · چشم تو چراغ منزل منای صورتت ز گوهر معنی خزینهایای صورتت ز گوهر معنی خزینهٔ · ما را ز داغ عشق تو در دل دفینهٔای ولوله عشق تو بر هر سر کوییای ولولهٔ عشق تو بر هر سر کوئی · روی تو ببرد از دل ما هر غم روئیای کسوت زیبایی بر قامت چالاکتای کسوت زیبائی بر قامت چالاکت · زیبا نتواند دید الّا نظر پاکتای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهایایکه ز دیده غایبی در دل ما نشستهٔ · حسن تو جلوه میکند وین همه پرده بستهٔاین باد بهار بوستانستاین باد بهار بوستانست · یا بوی وصال دوستانستاین مطرب از کجاست که برگفت نام دوستاین مطرب از کجاست که برگفت نام دوست · تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوستبا خردمندی و خوبی پارسا و نیک خوستبا خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست · صورتی هرگز ندیدم کین همه معنی دروستباد آمد و بوی عنبر آوردباد آمد و بوی عنبر آورد · بادامبخت آیینه ندارم که در او مینگریبخت آئینه ندارم که درو مینگری · خاک بازار نیرزم که برو میگذریبر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانیبر آنم گر تو بازآئی که در پایت کنم جانی · وزین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانیبرخیز که میرود زمستانبرخیز که میرود زمستان · بگشای در سرای بستانبلبلی بیدل نوایی میزندبلبلی · بادپیمائی هوائی میزندبه حدیث درنیایی که لبت شکر نریزدبحدیث در نیائی که لبت شکر نریزد · نچِمی که شاخ طوبی بستیزه برنریزدبه فلک میرسد از روی چو خورشید تو نوربفلک میرسد از روی چو خورشید تو نور · قُل هو الله احد چشم بد از روی تو دوربهست آن یا زنخ یا سیب سیمینبهست آن یا زنخ یا سیب سیمین · لبست آن یا شکر یا جان شیرینبگذار تا مقابل روی تو بگذریمبگذار تا مقابل روی تو بگذریم · دزدیده در شمایل خوب تو بنگریمبیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایتبیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت · بشرط آنکه نگوئیم از آنچه رفت حکایتتا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنمتا خبر دارم ازو بیخبر از خویشتنم · با وجودش ز من آواز نیاید که منمتا کی روم از عشق تو شوریده به هر سویتا کی روم از عشق تو شوریده بهر سوی · تا کی دوم از شور تو دیوانه بهر کویتو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرندتو آن نهٔ که دل از صحبت تو برگیرند · و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرندتو خون خلق بریزی و روی درتابیتو خون خلق بریزی و روی درتابی · ندانمت چه مکافات این گنه یابی؟تو را سماع نباشد که سوز عشق نبودترا سماع نباشد که سوز عشق نبود · گمان مبر که برآید ز خام هرگز دودتو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامیتو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی؟ · خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامیجانان هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدمجانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم · صانع خدائی کاین وجود آورد بیرون از عدمحدیث عشق به طومار در نمیگنجدحدیث عشق بطومار در نمیگنجد · بیان دوستخانه صاحب نظران میبریخانهٔ صاحبنظران میبری · پردهٔ پرهیزکنان میدریخرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندمخرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم · بدیدار تو خوشنودم بگفتار تو خرسندمخفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارخفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار · چون نتواند کشیدخنک آن روز که در پای تو جان اندازمخنک آنروز که در پای تو جان اندازم · عقل در دمدمهٔ خلق جهان اندازمخوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاریخوش بود یاری و یاری بر کنار سبزهزاری · مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناریخیال روی توام دوش در نظر میگشتخیال روی توام دوش در نظر میگشت · وجود خستهام از عشق بیخبر میگشتدر من این هست که صبرم ز نکورویان نیستدر من این هست که صبرم ز نکورویان نیست · زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیستدریچهای ز بهشتش به روی بگشاییدریچهٔ ز بهشتش بروی بگشائی · که بامداد پگاهش تو روی بنمائیدل نماندست که گوی خم چوگان تو نیستدل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست · خصم را پای گریز از سر میدان تو نیستدلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینمدلم تا عشقباز آمد درو جز غم نمیبینم · دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینمدلی که عاشق و صابر بود مگر سنگستدلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست · ز عشق تا بصبوری هزار فرسنگستدوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتدوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت · تا چو خورشید نبینند بهر بام و درتدولت جان پرورست صحبت آموزگاردولت جان پرورست صحبت آمیزگار · خلوت بیمدّعی سفرهٔ بی انتظاردیدم امروز بر زمین قمریدیدم امروز بر زمین قمری · همچو سروی روان برهگذریدیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستدیگر نشنیدیم چنین فتنه · از خانه برون آمد و بازار بیاراسترفتیم اگر ملول شدی از نشست مارفتیم اگر ملول شدی از نشست ما · فرمای خدمتی که برآید ز دست ماروزگاریست که سودازده روی توامروزگاریست که سودا زدهٔ روی توام · خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توامروی گشاده ای صنم طاقت خلق میبریروی گشاده ایصنم · چون پس پرده میروی پردهٔ صبر میدریز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوستز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست · بقول هر که جهان مهر برمگیر از دوستزنده کدامست بر هوشیارزنده کدامست بر هوشیار · آنکه بمیرد بسر کوی یارساقی بده آن شراب گلرنگساقی بده آن شراب گلرنگ · مطرب بزن آن نوای بر چنگسخت زیبا میروی یک بارگیسخت زیبا میروی یکبارگی · در تو حیران میشود نظارگیسرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدسرمست اگر درآئی عالم بهم برآید · خاک وجود ما را گرد از عدم برآیدسرو ایستاده به چو تو رفتار میکنیسرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی · طوطی خموش به چو تو گفتار میکنیسروبالایی به صحرا میرودسروبالائی بصحرا میرود · رفتنش بین تا چه زیبا میرودسل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتسَلِ المصانِعَ رَکبا تَهیمُ فِی الفلواتِ · تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟شب دراز به امید صبح بیدارمشب دراز بامید صبح بیدارم · مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارمشراب از دست خوبان سلسبیلستشراب از دست خوبان سلسبیلست · و گر خود خون میخوارانشکست عهد مودت نگار دلبندمشکست عهد مودت نگار دلبندم · برید مهر و وفا یار سست پیوندمصبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینصبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین · عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربالعالمینطوطی نگوید از تو دلاویزتر سخنطوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن · با شهد میرود ز دهانت بدر سخنعقبازی نه من آخر به جهان آوردمعشقبازی نه من آخر بجهان آوردم · یا گناهیست که اول من مسکین کردمعهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویمعهد کردیم که بیدوست بصحرا نرویم · بی تماشاگه رویش بتماشا نرویمغم زمانه خورم یا فراق یار کشمغم زمانه خورم یا فراق یار کشم · بطاقتی که ندارم کدام بار کشم؟فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتادفرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد · دودش بسر درآمد و از پای درفتادما به روی دوستان از بوستان آسودهایمما بروی دوستان از بوستان آسودهایم · گر بهار آید و گر باد خزان آسودهایمما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیمما دگر کس نگرفتیم بجای تو ندیم · الله الله تو فراموش مکن عهد قدیمما گدایان خیل سلطانیمما گدایان خیل سلطانیم · شهربند هوای جانانیممتناسبند و موزون حرکات دلفریبتمتناسبند و موزون حرکات دلفریبت · متوجهست با ما سخنان بیمرا تا نقره باشد میفشانممرا تا نقره باشد میفشانم · ترا تا بوسه باشد میستانممرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغاممرا دو دیده براه و دو گوش بر پیغام · تو مستریح و بافسوس میرود ایاممرو به خواب که خوابت ز چشم بربایدمرو بخواب که خوابت ز چشم برباید · گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آیدمن آن نیم که دل از مهر دوست بردارممن آن نیم که دل از مهر دوست بردارم · و گر ز کینهٔمن از دست کمانداران ابرومن از دست کمانداران ابرو · نمییارم گذر کردن بهر سومن با تو نه مرد پنجه بودممن با تو نه مرد پنجه بودم · افکندم و مردی آزمودممن ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییمن ندانستم از اول که تو بیمهر و وفائی · عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائیمنم این بی تو که پروای تماشا دارممنم این بیتو که پروای تماشا دارم · کافرم گر دل باغ و سَرِ صحرا دارممکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردیمکن سرگشته آن دلرا که دست آموز غم کردی · بزیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردیمیل بین کان سروبالا میکندمیل بین کان سروبالا میکند · سرو بین کاهنگ صحرا میکندندانم از من خسته جگر چه میخواهیندانم از من خسته جگر چه میخواهی؟ · دلم بغمزه ربودی دگر چه میخواهی؟نشاید که خوبان به صحرا روندنشاید که خوبان بصحرا روند · همه کس شناسند و هر جا روندنظر خدای بینان طلب هوا نباشدنظر خدای بینان طلب هوا نباشد · سفر نیازمندان قدم خطا نباشدنه خود اندر زمین نظیر تو نیستنه خود اندر زمین · که قمر چون رخ منیر تو نیستنگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندینگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی · که ما را بیش ازین طاقت نماندست آرزومندیهر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگرهر شب اندیشهٔ دیگر کنم و رای دگر · که من از دست تو فردا بروم جای دگرهر چه در روی تو گویند به زیبایی هستهر چه در رویِ · وآنچه در چشم تو از شوخی و رعنائی هستهر که بی او زندگانی میکندهر که بی او زندگانی میکند · گر نمیمیرد گرانی میکندهر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانشهر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش؟ · نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش